|
نمی دونم کجای این داستانم ولی می دونم نمی خوام اینجایی باشم که الآن من رو گذاشتی، بی زحمت چند خط بیار بالاتر.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط مریم
|
مرغ سحر ناله سر کن! زآه شرر بار این قفس را بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ وز نفسی عرصه ی این خاک توده را ظلم ظالم، جور صیاد ای خدا، ای فلک، ای طبیعت ای خدا، ای فلک، ای طبیعت نوبهار است گل به بار است بعد از این تغییر مقام به شور میده و من دیگه نمی تونم بزنم
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:39 توسط مریم
|
نه قطره ای عرق، نه صدای نفس نفس زدن، نه هیچ فشاری، نه هیچ خستگی ای... آخه این چه جور پیاده روی ای است؟ اون وقت میگن چرا صبح ها با ما نمیای؟ تا حرفی هم می زنم میگن چیه مادر شوهر باز غر داری؟ پینوشت: از دستت خیلی عصبانی ام، آخه چرا تو کارهای پزشکی دخالت میکنی؟؟؟؟؟؟؟ فقط امیدوارم مشکلی پیش نیاد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:14 توسط مریم
|
امروز مورد تشویق قرار گرفتم که دختر خوب و درسخونی دارم. الهی بگردم، خیلی سخت می گیرم براش.
بچه ام صبوره که هیچی نمیگه، به مامانش برده
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:30 توسط مریم
|
نگرانم، از صبح تو فکرشم و اینقدر حرفش رو زدم که کتی هم خسته شد. حواسم پیش اونه ولی... چی کار باید بکنم؟ وقتی میگه خودش از عهده ی کارهاش برمیاد که من نمی تونم به زور برم کمک. مامان میگه احساس مسئولیت نمی کنم، شاید حق با اونه!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط مریم
|
ازش که درس میپرسیدم چرت میزد. بهش گفتم بخواب بلافاصله ازش یه سوال دیگه پرسیدم، جواب نداد. نگاهش کردم خوابِ خواب بود. دلم براش سوخت پاشدم اومدم خونه!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:18 توسط مریم
|
حالم خوبه، حالم خوب نيست،حالم خوبه، حالم خوب نيست،حالم خوبه، حالم خوب نيست،...
چرا گلبرگهاي اين گل لعنتي تموم نميشه؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:8 توسط مریم
|
یه برنامه ریزی کاملن فشرده برای امروز داشتم و خوشحال از اینکه این همه برنامه رو با هم قراره انجام بدم. صبح سرحال از خواب بیدار شدم برنامه ی اول با موفقیت انجام شد. برنامه ی دوم بدون توجه به نظر من کنسل شد. برنامه ی سوم اصلن حرفش هم زده نشد... بدون دلیل زنگ زدم به سعید، انتظار نداشتم خودش گوشی رو برداره. هربار بعد از سلام و احوال پرسی سریع یه سوالی چیزی می پرسیدم این بار منتظر موند چیزی بگم، گفتم فقط می خواستم حالت رو بپرسم .گفت واقعن، باور نمی کنم! مطمئنی کامپیوترت مشکلی نداره؟ قبلن خاله بودم حالا شدم خاله سوسکه، میگه:
فکر کنم حق داشته باشم بهش بگم عموزنجیرباف.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط مریم
|
یه نگاه کرد به کیسه ی تو دستم و گفت: نمایشگاه بودی؟ از اون موقع نشستم دارم پازل درست می کنم، خوب شد این یکی رو ندادم به آمینا. هم سرگرمم کرد و هم خیلی سخت بود!!!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:23 توسط مریم
|
از وقتی وارد شد معلوم بود می خواد حرف بزنه، نشست روبروی من و شروع کرد به غر زدن. روم رو کردم اون طرف.
ساکت شد. دوباره تا نگاش کردم شروع کرد بد و بیراه گفتن به همه، برخلاف همیشه به جای لبخند اخم کردم و روم رو برگردوندم. ساکت شد. وقتی دوباره نگاش کردم چشاش پر حرف بود ولی ساکت موند.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:27 توسط مریم
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
ال جِی جون گنجشکک اشی مشی کلنجار جیرجیرک مریم پینکی رضا ترلان فاطیما فرسان کسری پیرو مجی پیشگویان سیامک سعید کریمی بهاره مریم استار نواب حجازی ... قشقرق هاي كلنجار جك و سرگرمي قاف عشق(عاشق مريم) دنياي مردانه mi-art سازدهنی مجی جون فوژان پروشات کبیر امیدطلایی بروبچ کلبه گلی و رضا عاشق ستاره کلئوپاترا ساناز هرمجدون جوجه گرافیست درخت آدامس کانون تصویر و مونتاژ هویا میثم یوسفی وسوسه ها .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
