کماکان حرفی برای گفتن ندارم، فقط هدف یه گردگیری ساده بود!
خوش باشید
کماکان حرفی برای گفتن ندارم، فقط هدف یه گردگیری ساده بود!
خوش باشید
سوم اسفند 1387 آگهی دادم که آی مردم یه دوست گم شده دارم، اطلاعات بدید، مژدگونی بگیرید.
خوب هیچ کس هم خدا رو شکر به روی خودش نیاورد، فقط طینی هی از facebook تعریف کرد و تعریف کرد تا گفتم بذار من هم برم ببینم این دوست گمشده ما پیدا میشه یا نه؟! و چی دیدم؟ خوب آره دیگه درست میگی.
به همین راحتی نفر سوم هم پیدا شد.
همزمان با پیدا شدن این دوست عزیز یه کار هم پیدا کردم،
مشکل اصلی:
پنج شنبه ها تعطیل نیست :( حالا چجوری بیام کلاس؟ حالا چجوری ... پیدا کنم؟ (جاخالی رو LMj میدونن)
-شناختی؟
-نه!!!
و یه دفعه یه جرقه... خوبی نازنین؟؟؟
ایشالا به سلامت بری و برگردی، دعا یادت نره ها!!!!!!
قطع که می کنم تنها چیزی که یادمه یه بچه نوزاده که از لحظه تولد تا پیر شدن سریعش زل زدم تو صورت و چشمهای بسته اش!!! و البته مادربزرگ بچه!!! حالا این بچه کی بود نمی دونم.
تو شروع سال جدید 2 تا مهمون کوچولو داریم، بی سر و صدا و پر بو!!! الهی بگردم براشون که مجبورن این هفته رو تو قفس سر کنند...
فکر نکنم تا سال دیگه بتونم آپدیت کنم!!!
پس عجالتن عید همگی مبارک.
ممنون، واقعن ممنون :)
دو روزه زودتر از 7 نمی رسم خونه و هر بار میگم فرا میرم خونه دختر عمو...
دو روزه...
تا امروز که... چقدر خوشحالم نرفتم و چیزی نگفتم!!!
شب که داریم خیلی جدی حرف میزنیم یهو بابا میپرسه: راستی این قضیه چی بود؟؟؟
تا من باشم با کسی حرف نزنم!
متاسفم قصد بدی ندارم فقط می خوام بدزدمش!!!
چند وقته عجیب هوس چیزهای قرمز می کنم، آلبالو، گیلاس، گوجه...
امروز هم که از این سوپ قرمز ال جی نمی شد گذشت، ولی خوب به زور گذشتم و به جاش املت درست کردم. اون هم چه املتی در واقع همش گوجه بود، قرمز قرمز...
دیروز کامپیوترم لطف کرد و وسط کار پکید، ساعت نزدیک 5 بود و دیدم دیگه کاری از دستم بر نمیاد سپردمش دست بچه ها و اومدم خونه تا لااقل کار رو تو خونه ادامه بدم و خیلی عقب نمونم!!! از اون موقع تا حالا دارم سعی می کنم Indesign رو پاک کنم و یه بار دیگه نصب کنم، نمیشه که نمیشه! کامپیوتر شرکت هم که طبق آخرین آمار هنوز تو کماست، براش دعا کنید!!!
هیچ وقت از تاریکی نمی ترسیدم ولی امشب که رفتم تو حیاط یهو بدجوری ترس برم داشت هرچی هم گفتم مریم این همون حیاطیه که 26 سال صبح و شب توش بودی، فایده نداشت که نداشت البته منظورم همون 18 ساله D:
-ببخشید شما مریم نیستید؟
نگاش می کنم، لبخند میزنم
-سلام پریا!!!
به همین سادگی یکی از دوستای دوران دبستانم رو پیدا می کنم، خوب بعد از زهره که تو دانشگاه یافتیم هم رو، این دومیه... هنوز امیدوارم که بقیه رو هم ببینم.
دلم خیلی می خواد "سحر مخبر" و "آیدا نقاشگران" رو پیدا کنم...
از یابنده تقاضا می شود هر چه سریع تر اطلاعات بده، مژدگونی بگیره!!!
میگم ولیعصر و سوار میشم، یه کم جلوتر
میبینمت که داری از خیابون رد میشی... بد از همون خیابونی میری پایین که
ما هم تو ترافیک داریم ازش پایین میایم. من سواره و در هرحال گوش دادن به
اراجیف یه راننده ی پر مدعا. تو پیاده و نمی دونم تو چه فکری...
قدم به قدم...
با وجود این ترافیک کسی جلو نمی زنه...
می خوام پیاده شم و با هم بیایم پایین...
نمی دونم عکس العملت چی ممکنه باشه!
...
-شما با همه فرق میکنید. کاملن مشخصه...
یاد حرف های فرهنگ می افتم خنده ام میگیره. از پنجره تو رو نگاه میکنم.
-هنوز این ایرانی ها حرف زدن بلد نیستند... تا یه خانوم میبینند دست و
پاشون رو گم میکنن... به هیچ مردی نمیشه اعتماد کرد، اینقدر بدم میاد از
این مردایی که...
نمی دونم داره ادای کی رو در میاره، خودش مرده، خودش ایرانیه،... به حرفاش گوش نمی دم دارم تو رو نگاه می کنم.
-نه خداییش دروغ میگم، تا حالا برات پیش نیومده با این آدمای عوضی روبرو بشی؟
هنوز هم مسیریم...
-خانوم با شمام!!!
-ببخشید حواسم نبود، ممنون پیاده میشم.